![]() |
![]() |
|
| فقط می خوام بنویسم. . . ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط پریسا گل گلی |
|
|
سلام بچه ها
خیلی به دعا هاتون محتاجم... می خوان منو عشقمو از هم جدا کنن... تو رو خدا برام دعا کنید. دیگه شب و روز ندارم.
از عزیزان چه توان گفت گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست.....
اگر دیگه نیومدم بدونید رفتم تو آسمونا........................ خیلی دوستون دارم ......................تو رو خدا برام دعا کنید...............بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:38 توسط پریسا گل گلی |
|
|
سلام دوستان
مدت زياديه كه نيومدم... دلم براي تك تكتون تنگه به خدا...... كلي خبر دارم كه تو يه فرصت مناسب مينويسم... كامپيوترم پكيده....الانم كافي نتم.... اگه دير ميام به بزرگي خودتون ببخشيد.... منو فراموش نكنيد............ دوستون دارم به خدا..... راستي ولنتاين رو به همه تبريك ميگم.. اميدوارم هميشه همه در كنار عشقشون روزگارو سپري كنن.... واسه ما هم دعا كنيد.. تا بعد.........يا رضا.......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:38 توسط پریسا گل گلی |
|
|
سلام دوستان خوبيد؟منم خوبم!!!!!چه خبرا؟خوش مي گذره؟؟؟؟ واي اينجا جاي شما خاليه!!!!هر روز نمرات درخشانمونو مي دن و ...... عربيمو 16 شدم باورم نمي شد آخه مطمئن بودم عربي رو مي افتم.......... واي جمعه مسابقههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...................... مي ترسم تو رو خدا دعا يادتون نره ها ............ از اينكه دير به دير آپ مي كنم واقعا شرمندم ...حسا بي سرم شلوغه....اصلا فرصت ندارم به خودم برسم .. من ديگه برم .........نظر يادتون نره ها............ طبق معمول .................. تا بعد...........يا رضا.................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:37 توسط پریسا گل گلی |
|
|
از جدا شدن نوشتي رو تن خسته ي هر برگ
گريه كردم و نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار تو با خنده اي نوشتش هم قفس خدانگهدار............. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:3 توسط پریسا گل گلی |
|
|
سلام
خوفيد؟چه خبرا؟ ميگم مي خوام برم چون كار دارم فقط اومدم بگم من هستم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:55 توسط پریسا گل گلی |
|
|
سلام دوستان: خوبيد؟خوب به سلامتي...منم خوبم ...بد نيستم خدا رو شكر............ ايام محرم رو به همه تسليت مي گم و در اولين فرصت از مجالس عزاداري در دزفول براتون عكس مي زارم آخه اينجا خيلي به اين مراسم اهميت مي دن و تقريبا همه به يه كاري مشغولن و با هم همكاري دارن..... من خيلي محرم رو دوست ندارم آخه چرا بعضي ها انقدر محرم رو دوست دارن؟ ماهي كه امامشون كشته شده؟ درسته كه منتظرن براي امامشون عزاداري كنن ولي مي گن ما محرم رو خيلي دوست داريم....؟؟؟؟؟ من كه اصلا با محرم فاز نمي كنم.....البته اين نظر شخصي منه و ممكنه هر كسي عاشق اين ماه باشه.... خوب بگذريم ديگه چه خبر؟امروز امتحان دين و زندگي داشتم.. هيچي نخونده بودم واقعا راست مي گم... يه معلم خري مراقبمون افتاده بود ..اصلا با هم ديگه مشورت مي كرديم...كتابا باز...اصلا يه خنده اي بود كه حد و حساب نداشت.... 2هفته ي ديگه ليگ دارم برام دعا كنيد خيلي مي ترسم....وحشتناكه...وقتي مي ري وسط زمين... 4 تا داور دور زمين 2 تا كنار يكي هم وسط تماشا چي ها يه طرف حريفت رو به روت..... هر چي بگم وحشتناكه كم گفتم به خدا.....برام دعا كنيد........................... خوب ديگه چيزي ندارم بگم...........پس تا بعد.............يا رضا................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:3 توسط پریسا گل گلی |
|
|
سلام خوبيد؟چه خبرا؟بدون ما كه خوش ميگذره؟مگه نه؟ چي؟من؟منم بدك نيستم!!به هر حال هر جور شده روزگارو سپري مي كنيم ديگه.............. توي اين روزا حسابي فكر كردم.به اين نتيجه رسيدم كه تا مي تونم از زندگيم لذت ببرم و بي خيال همه چيز بي خيال همه غم و غصه هايي كه دارم بشم يا به قول مهدي مقدم : مي خوام به پوچي فردام بخندم.... امروز امتحان فيزيك داشتم.... حسابي آسون بود مخصوصا مسئله هاش.... من عاشق مسئاله حل كردنم.. براي همين از بين درسا رياضي و فيزيك رو از همه بيشتر دوست دارم خصوصا فيزيك....... فقط 3 امتحان ديگه مونده: زبان(اوووووق)دين و زندگي (اه اه اه)زيست(از همه قابل تحمل تره....) ولي بعدش كارنامه ها............................................................................بد بختم امروز روز بدي نبود . به خاطر اينكه دختر خاله مامانم فوت كرده بود خانواده مامانم اينا مي خواستن برن تشييع جنازه براي همين خالم پسرشو(3/5 يا4 سالشه)گذاشت پيش من بدبخت..من اصلا حوصله بچه جماعت رو ندارم براي همين تا تونستم خشونت به خرج دادم...... بد بخت فكر كنم ديگه هيچ وقت پيشم نياد.......تمام مدتي (4 يا 5 ساعت) كه پيشم بود بهش گفتم يا بخواب يا ميندازمت تو زير زمين كه جك و جونورا بيان بخورنت ....فكر كنم تا حالا تو عمرش انقدر نخوابيده بود.. دست خودم نيست از بچه متنفرم برا همين تا خودمو با يه بچه تنها مي بينم مي خوام از فرصت استفاده كنم و نهايت خشونت رو بكار ببرم........ راستي از نظراتتون واقعا ممنونم ...............جبران مي كنم................. خصوصا از آقا رضا (پسر 16 ساله )كه نسبت به ما لطف دارن............. طبق معمول ..................تا بعد ...........يا رضا...................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:35 توسط پریسا گل گلی |
|
|
با من غریبگی نکن
با من که درگیر توام چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 3:58 توسط پریسا گل گلی |
|
|
سلام خوبيد؟ با امتحانا حال ميكنيد؟ايشالاهمتون هر نمره اي دوست داريد بگيريد!!! چه خبرا ؟ خوش مي گذره؟ خوش به حالتون!!!!! انقذر حالم بده كه حد نداره.....اشك بهم اجازه نميده ببينم چي مي نويسم..شدم يه آدم نا اميد- تنها- خسته.دقيقا عكس گذشته. ديگه اصلا دوست ندارم زنده باشم..نمي خوام............ دوست دارم خودمو بكشم...شايدم اين تصميمو قطعي كردم.اين دومين باريه كه يه همچين تصميمي ميگيرم. دفعه ي اول 2 بسته قرص انداختم بالا( آسون ترين راه) شانس بدم به دادم رسيدن ولي اينبار اگه خواستم اين كارو كنم مطمئنا ميزارم يه وقتي كه تا چند ساعت هيشكي خونه نباشه...دوست ندارم خودمو بكشم فقط به خاطر اينكه اگه من خودمو بكشم يكي ديگه هم خودشو مي كشه...فقط به عشق اون زندم و زندگي ميكنم....ديگه هيچ هدف و اميدي اززندگي ندارم....................... امروز با مامانم دعوام شد..درسته بابام كلي ازم طرفداري كرد ولي حالم از اين زندگي لعنتي بهم مي خوره... چرا خدا ؟ آخه چرا؟من نمي خوام زنده باشم!!هميشه وقتي نماز مي خونم بهت ميگم شب كه مي خوابم صبح پا نشم ولي صبح با صداي مامانم از خواب پا ميشم!!چي ميشه يه روز صبح با صداي تو از خواب پا شم خدا؟ خدايا!!ديگه نمي خوام ....ديگه خسته شدم .بريدم.بستمه....ديگه توانشو ندارم..كمكم كن.... ببخشيد !!از اين كه به درد دلام گوش كرديد ممنون!! ديگه جلوي خودمو ميگيرم!!بازم شرمنده.... مي خوام يه چيز جالب براتون بگم: چند روز پيش رفته بودم خيابون يه جفت فنچ خريدم.نره يه پاش دو تا انگشت نداره واسه همين نمي تونه درست روي چوب بشينه ( تعادل نداره ) بعد اون يكي يعني مادهه مي آد كمكش ميكنه!! با نوكش نمي زاره از روي چوب بيفته! !!!!!!! ! خلاصه پا به پاش حركت مي كنه و كمكش مي كنه!!خيلي برام جالب بود اينكه چفدر دوسش داره كه براش هر كاري ميكنه!!!!!(انقدر واسش گريه كردم.حتي آرزو كردم پاي من دو تا انگشت نداشت ولي اين پرنده ي بد بخت سالم بود) بچه ها به دعا هاتون محتاجم....دعا يا براي بهبودي يا خاموشي تا ازل........ پس تا بعد ..............يارضا.................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:24 توسط پریسا گل گلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من پریسا 16 ساله از دزفول هستم و فقط می تونم خودمو در یک جمله خلاصه کنم:از دیوار راست بالا می رم . . . !
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| نویسندگان |
|
پریسا گل گلی پریسا گل گلی |
| پیوندها |
|
رز-نكو (همكلاسي گلم) پسر 16 ساله(آقا رضا) salib(ميخواي رپ دانلود كني؟برو تو) دست نوشته هاي يه پسر(فيلسوف كوچولو) سكوت عشق(آقا محمد) |
|
RSS
|